نوای دل

تلخ چون حقیقت
نویسنده : نوا - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
 

دردناک تر از زخم جدا شدن و بهت انگیز تر از تهمت عاشق نبودن
فراموش شدن است

وقتی میدانی

حتی میان لحظات بی تو بودن هم ، جایی نداری !
جایی برای تو نیست !


گویی هرگز نبودی


 
 
حالت تهوع و بالا آوردن
نویسنده : نوا - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

وقتی یه نیاز اون جور که دلت میخواد برآورده نمیشه
آدمو پشیمون میکنه و حالت رو خراب تر از قبل
مثه خوردن یه شربت مسموم  ِ خنک تو دل تابستون


 
 
؟
نویسنده : نوا - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
 

بعد از رفتنت
داغ نبودنت مرا سوزاند
تا استخوان هم سوزاند ،
گذشت اما ...

بعد از رفتنت
حسرت همه رویاهای بر باد رفته
آهی از نهادم بلند کرد که خرمن هستیم را سوزاند ،
این هم گذشت ...

اما


بعد از رفتنت
اینکه نمیدانم چرا رفتی ،
مرا کشت !

و زمان در چرایی رفتنت متوقف شد !

این نگذشت و نمیگذرد


 
 
شهر کرمان ، کشور کانادا ، جمعیت : 12655 نفر
نویسنده : نوا - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 


 
 
این همه تکاپو بهانه ست ، بخدا بهانه ست ...
نویسنده : نوا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 

قدم زدن زیر باران و برف بازی ،
همه بهانه ست !
تو که باشی
گوشه دنج نیمکت مسافران همیشه کلافه اتوبوس هم
ابدیگاه من است .


 
 
حجم همیشه غایب آغوشت !
نویسنده : نوا - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳
 

زن که باشی
در پس همه بهانه هایت ، همه نق زدن هایت و در
ورای همه گریه های بی دلیل و سکوت های ناخواسته ات ،
تنها آرامش می خواهی .
همه این راه ها را می روی تا در آغوشت بگیرد و بوسه ای آرام بر گلویت بنشاند .
امنیت آغوشش را می خواهی .

می دانم که
باید زن باشی تا حس کنی کلامم را .


 
 
واژه ها هم مثل من عاجزند
نویسنده : نوا - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 

دیوانگی که از حد گذشت ، مجنون می نامند تو را .

دوست داشتنت که حد و مرز نداشته باشد ، عاشق می خوانند تو را .

غم که توانت را بگیرد و تحملش ناممکن شود ، می گویند دق کرد .

تنهایی که از حد میگذرد ...

تنهایی که ...

تنهایی از حد و اندازه گذشته را چه می نامند ؟


 
 
 
نویسنده : نوا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 


 
 
علت و معلول ، لازم و ملزوم ...
نویسنده : نوا - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

باید بدی باشد تا خوبی مفهوم پیدا کند

باید بی معرفتی باشد تا وفاداری ارج نهاده شود

باید نفرت و ترس را تجربه کنی تا عشق را باور کنی

باید ...

انصافت رو شکر خدا

ولی

کسی که این حرف رو زده نگفته

باید دلی بمونه تا مفهوم عشق ، وفاداری و خوبی رو

درک کنی و از دونستن به باور برسی

نیست ،

بخدا نیست .


 
 
باورت نمیشه اما ، خود تو عهدو شکستی
نویسنده : نوا - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

ما نمی توانیم صفتی را که در خود نداریم ، در دیگری تشخیص دهیم .

 

(نیمۀ تاریک وجود _ دبی فورد)


 
 
تنهایی رو ترجیح میدم
نویسنده : نوا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

همه افعال رو میشه با اجبار یا با التماس و خواهش صرف کرد

غیر از فعل " دوست داشتن " ،


 
 
به جرم بی گناهی ...
نویسنده : نوا - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

مرور میکنم دوستت دارم هایی را که نگفتی،

عاشقت هستم هایی را که زیر گوشم زمزمه نکردی .

یخ میزند تنم در حسرت گُر گرفتن های تنت ،

که نصیبم نشد .

من هر لحظه

لمس میکنم عرق سرد مرگ را بر تنم .

.

.

.

کجایی که ببینی چگونه

تجربه میکنم

همه عذاب های وعده داده شده را

بی تو


 
 
 
نویسنده : نوا - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 


 
 
بالاتر از عذاب ...
نویسنده : نوا - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

آه

از مرور آرزوهایی که

شدن یک دنیا حسرت

آه ...


 
 
دهانت را میبویند مبادا ...
نویسنده : نوا - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 

به واژه گناه اعتقادی ندارم ،

برای همین کبیر و صغیر بودنشم برام خیلی مضحکه .

به نظر من وقتی عملی کسی رو می رنجونه ،

دیگه کبیر و صغیر نداره .

باید به نتیجه کاری که انجام شده نگاه کرد نه چگونگی رخ دادنش .

گاهی یه دروغ کوچیک یا حتی یه شوخی بیجا

یک جمع رو برای همیشه از هم جدا میکنه .

 

پ . ن : کاش همیشه سعی کنیم اول نتیجه عملمون رو تصور کنیم

بعد خودمون رو توی اون موقعیت قرار بدیم

بعد اگه برای خودمون قابل درک و پذیرش بود

برای دیگران هم انجامش بدیم


 
 
بدون شرح ...
نویسنده : نوا - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱
 


 
 
خدایا آرزوهامو ...
نویسنده : نوا - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
 

وقتی اصلی ترین نیازهات رو

سرکوب میکنی ،

ساده ترین کار ها برات

دست نیافتنی میشن .


 
 
شُکر
نویسنده : نوا - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
 

حس برآورده شدن آرزوهای تاریخ گذشته ،

حس ارضا شدن با یه فاحشه ست!

 



 
 
روزی روزگاری ، جوانی ...
نویسنده : نوا - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩
 

 

این همه بغض فروخورده

از زندگی سیرم  کرده اند


 
 
ایمیل وارده ...
نویسنده : نوا - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳
 

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟


استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مردپیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهادمی کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
 
 
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ماچطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت :
 
خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
 
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی!!

 
 
← صفحه بعد