نویسنده :
نوا - ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
کاش یلدای نبودنت
فقط
طولانی ترین بود .
من
درد ،
وهم ،
سکوت ،
بغض و اشک هایم را
کجای این نام بگنجانم ؟
نویسنده :
نوا - ساعت ۱۱:۱٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
دلم رفتنی بی بازگشت می خواهد
به هر کجا .
دیگر فرقی نمی کند کجای این دنیا قرار است شب های بلند تنهایی و روزهای تکراری تردید و سردرگمی را با منت تقدیمم کند .
چه فرقی میکند در دل قبیله های دور از تمدن و ابتدایی صحراهای آفریقا باشی یا در میان مردم دموکراسی زده کانادا ! وقتی نه کسی را داری که ماندن یا نماندنش ، بودن و نبودنت را رقم بزند و نه چیزی که برای داشتن یا نگه داشتنش تلاش کنی ...
چه فرقی میکند چه کسی بوده ای وقتی اکنون بی هویتی
بدون هدف
بدون ...
همه این نبودن ها را میدانم که میدانی ،
اما
امان از نبود باور و اعتماد
امان از نبود آرزو .
این نداشتن را از خدای بزرگ ملتمسانه میخواهم که هرگز ندانی ، هرگز .
آهـــــــــــــــــــــــ
دلم رفتن میخواهد
رفتن
رفتن
رفتن ...
نویسنده :
نوا - ساعت ۱٠:٠٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥

نوشتن را دوست دارم ، سبک می شوم .
هر گاه دل نوشته هایم را ثبت میکنم و آنچه را که در ذهن و دلم میگذرد می نویسم ،
آرام می شوم .
گویی مهارش می کنم این فکر همیشه چموش و سرکش را !
او هم آرام می شود ،
میبینم ، درک میکنم ، وقتی رهاییش را لبخند زنان سپاسگذار است .
من هم نگاهش می کنم .
جالب است از اطرافم دور نمی شود ، همین نزدیکیهاست ، اما آرام .
چه مثبت و چه منفی ، با وفاست ، هرگز ترکم نمیکند .
بیانش سخت است اما
حس زیبایی است وقتی ،
حکم به آزادی صادر کنی و خود رها شوی
واقعا زیباست .